سخن شاهین
برای گریز از منفی بافی به قلم تفاهم می کنیم، اما اگر واقعیت ها را ماهم پنهان نمایم، ثبت حافظه ی تاریخ را چه کسی وارونه خواهد ساخت؟ صرف نظر از پیوند زدن لقب به پسوند نام کسی، واکنش و نکوهش به حرکت سیاسیی ویا نقشه کشیدن به جغرافیای فکریی یک گروه، شایسته خواهد بود تا در باره ی هشت ثور، به عنوان نسل جدید، صادقانه داوری نمایم. خوشبختانه نسل نوین، کمتر شکار باورهای سرِچوک، انگیزه دادن های صلیقه ی و تاپه زدن های سیاسی، قرار می گیرند. فرهنگ خود شناسی در میان جوانان در حال عروج بوده، دقیق به قضایا می اندیشند و نمی خواهند، دنباله روی های کور کورانه را به دل و جان بپزیرند. پس اگر چنین اندیشه ی در اذهان نسل نوین در حال شکل گیریست، بیجا نخواهد بود تا به این بیت هم نظر باشیم " بیا این داوری ها را به پیش داور اندازیم". اگر نماینده ی" حزب اسلامی" آقای هلال: اعتراف می کند که آرمان هشت ثور به بیراهه کشانیده شده، تنها هدف" جنبش روشن فکری اسلامی" همانا پایه داریی صلح در افغانستان بوده، ماهم فاصله میان "هشت ثور" و امروز را یک سکتگی میدانیم که باید برای شکل گیریی صلح و ثبات در کشور، فراموش گردد. ولی شهکاریهای راد مردان را که همه دار و ندار خود را نثار این راه نمودند، فراموش نا شدنی است .این روز را برای این که کار نامه ی یک قبیله و یا یک گروه بدانیم، زیبا خواهد بود تا افتخار این روز را به نام یک ملت بشناسیم. اگر گروهی در بیابان های خشک درآغوش تفنگ بسر می بردند، گروه عظیمی در شهر ها برای ورود شان ثانیه شماری می کردند. ویا به نوعی با مجاهدین همکار بودند. آنها، ما و همه به خود می بالیم که چه روزی مقدس را به کناره ی تاریخ مان، نقش بستیم. ما به این باوریم که هشت ثور، روز از هم پاشی کمونیزم و روی کار آمدن امپریالیزم نیست. هشت ثور پاداشت هزاران معیوب، معلول، بیوه و شهید میهن ماست که تاریخ برای افتخار شان ثبت نموده است، هشت ثور مبارک به آن دوست دارانی ست که به جز خدا و افغانستان به هیچ نام و نشان آشنا نبودند. هشت ثور، افتخار یک ملت است. این که در پسوند به این روز، کی ها چه کردند؟ حق ابراز از آن شان باد! برای ما سکوت ..............................کافیست.
بدخشان در دودمان تاریخ
بدخشان مساحت 47403 کلومتر را احتوا نموده و در حدود یک و نیم ملیون انسان در آن زندگی می نمایند. شامخ ترین قله ی دنیا، در این سرزمین به ارتفاع- 7485- متر و پاین ترین آن، یک هزار و یک صد متر از سطح بحر قراردارد.
جهیل های مشهور آن: جهیل شیوه، زرقول، چقمتین واقع پامیر، جهیل انجمن وحوض های توپخانه، منجان و اسکازر می باشد. معدن های آن: لاجورد، لعل، آهن، مس، طلا، نقره، بیروج، کاولین، اکامیرون و زمرد می باشد. بدخشان در اوایل ظهور اسلام بنام تخارستان علیا، شهرت داشت و پس از دوره ی عباسی ها به نام بدخشان، مسما گردید، به قول دایرت المعارف: نخستین کسی که نام بدخشان را بالای این سرزمین گذاشت ابواسحاق، محدث دربار مامون الرشید بود. سر زمین پهناور بدخشان، خاستگاه ״یفتلی ها״ و ״کوشانی ها״ بود که یکی پی دیگریی، امپراتورهای بزرگ را تشکیل داده اند. جغرافیه نگاران آن زمان، حدود بدخشان کهن را چنین نبشته اند: از سوی شرق به ترکستان ِ چین، از سوی غرب به بلخ، ازشمال به حصارِ شادمان بخارا و ختلان زمین و از سمت جنوب به کشمیر متصل بوده است. بدخشان در سده های گذشته، بنابر گواهی تاریخ، از تمدن پرشکوه و رونق خوبی تجارتی برخوردار بوده است. بدخشان در دوره ی هخامنشی و پس از آن به ویژه در آگاهی های مربوط به باختر، قابل توجه است. برخی ها به این باور اند که استان کوهستانی که یونانیان از آن یاد کرده اند، ظاهراً همین بدخشان بوده است. بدخشان از مراکز ابتالی ها به شمارمیرفت، بدخشان خاستگاه ابتالی ها بوده است. سرزمین بدخشان یا "آریا ویجه"، دارای ارزش های والای فرهنگی و افتخارات تاریخی، محسوب میگردد. بدخشان به عنوان سرزمین مرزی برای جهان اسلام از اهمیت نظامی و تجارتی خاصی برخوردار بوده و همین امر موجب میگردد تا دستگاه خلافت، به قول تابعیت آن تن در دهد. بناهای چون قلعه ویا رباطی که توسط زبیده، همسر هارون الرشید بقول تاریخ نگاران در بدخشان ساخته شده، نشان میدهد که تابعیت در این حدود در اوایل قرن " دوم قمری" وجود داشته است. بنابر اشاره ی چارکواره: در حدود سال 198 قمری فرمانروای بومی به نام هاشم بن مجورختلی، بدون آن که از سوی دستگاه خلافت منسوب شده باشد، زمام امور را به دست داشته است. بدخشان در اوایل قرن سوم میلادی تا نهم میلادی با سرزمین شغنان، قلمرو واحد را تشکیل داده که "خماربیک" بر آن فرمان میراند. بر پایه ی اشارات " اصطخری" در اواخیر سده ی 4 قمری ابوالفتح " یفتلی" و پس از آن ابو النصر، فرزندش براین قلمرو فرمان میراند و همچنان در سال 432 قمری علی بن اسد در این سرزمین، حاکمیت داشته است. بدخشان در زمان تهاجم چنگیز با وجود که ساکنین این سرزمین، مقاومت و پای مردی بی دریغ از خود نشان داده بودند، دستخوش خسارات زیادی گردید. در دهه های پسین گویا سلسله ی مستقیل در بدخشان پدید آمد که از استقلالیت و ثبات خوبی برخوردار بوده و به شیوه ی مورثی اداره می شد که این دوره برای بومیان، خاطره ی شاهان باستانیی باختر را زنده میکرد. با وجودی که بدخشان، طی دوره های مختلف، گرفتار مصیبت های بی شماری گردید ولی هیچگاه هویت تاریخی و فرهنگی خویش را از دست نداد و پس از تهاجم بیگانه، قدرت طلبی های منطقوی و درگیریهای خونین توانسیت استقلال خود را در سال 217 قمری به وسیله ی" میر یار بیک خان" بدست بیاورد که این سلسله تقرباً دوصد سال، در بدخشان حکومت کردند. بدخشان برعلاوه ی آنکه همیشه میدان نبرد و زورآزمای حاکمان منطقه و نقطه ی عطف قدرت طلبان بیگانه بود، یکی از حوزه های بزرگ تمدن، فرهنگ به ویژه ادبیات فارسی در منطقه به شمار میرفت که در رشد ادب و فرهنگ از شهرت خاصی برخوردار می باشد. پس شناخت و آگاهی از هویت تاریخی و فرهنگی این سر زمین، ضرورت و نیاز مبرم دوران ماست، تا هویت خود را از گذشته دریابیم و به آینده بپیوندیم. نویسنده: ع وثیق
احمد شاه مسعود، به روایت همسرش
گردآورندگان: شکیبا هاشمی، ماری فرانسواز کلومبانی
ترجمه: افسر افشاری
احمد شاه مسعود، روایتِ صدیقه مسعود" عنوان کتابی است که به تازگی در ایران توسط افسر افشاری به فارسی ترجمه و توسط یک ناشر ایرانی روانه بازار شده است. این اثر توسط "ماری فرانسواز کولومبانی" روزنامه نگار مجله "ال" و "شکیبا هاشمی" رئیس سازمان غیر دولتی افغانستان آزاد، گرد آوری شده است و در سال ۲۰۰۵ میلادی در اروپا به زبان انگلیسی به چاپ رسیده است. و موفق به دریافت جایزه "وریته" سال ۲۰۰۵ هیات داوران شده است. این کتاب گفته های پری گل، همسر احمد شاه مسعود است که وقتی با مسعود ازدواج کرد طبق سنت خانوادگی نام صدیقه را برای او انتخاب کردند. اگر چه مسعود همیشه او را پری صدا می زده است. مقدمه ای از گردآورندگان کتاب و یاداشتی از احمد ولی مسعود برادر فرمانده احمد شاه مسعود در ابتدایی کتاب آمده است و در صفحات آخر کتاب چند عکس از احمد شاه مسعود و فرزندانش در کتاب دیده می شود. البته هیچ عکسی از همسر مسعود دیده نمی شود و همانگونه که گردآورندگان کتاب در مقدمه گفته اند " شما هیچ وقت عکسی از او نخواهید دید علت این امر را با خواندن کتاب خواهید فهمید. آنگونه که درمقدمه آمده است، گرد آورندگان این کتاب در دیدار با مسعود اجازه می گیرند تا با همسرش دیداری داشته باشند. و اولین گفت وگو با همسرش در زمان حیات مسعود انجام می شود و سه هفته بعد مسعود کشته می شود و ملاقات های دیگر با خانم مسعود بعد از مرگ مسعود صورت می گیرد. "هنگامی که صدیقه مسعود را دوباره می بینیم، توصیف لبخند فرمانده مسعود زمانی که نزد او از خانمش تعریف کردیم، زیباترین هدیه ما به این زن سی و چهار ساله است که مرگ همسرش او را درهم شکسته است... در جریان این ملاقات، او پذیرفت کتابی در باره شوهرش بنویسد. این حقیقت که فرمانده از او خواسته بود تا با ما ملاقات کند و عقایدش را در مجله "ال" بیان کند هیچ وقت سابقه نداشت. به ما این اجازه را داد که به حریم خصوصی او وارد شویم."و این گونه به تدریج، با صدیقه مسعود دوست می شوند و چندین بار در ایران جایی که همسر مسعود.
با فرزندانش بعد از مرگ مسعود در آنجا به سر می برد و چند بار هم در پنجشیر ساعات های طولانی صحبت های او را ضبط می کنند. صدیقه مسعود در دره پنجشیر به دنیا آمده است و آنگونه که در این کتاب بیان شده است، از کودکی با جنگ بزرگ شده. او ۱۷ سال بیشتر نداشته است که کاملاُ محرمانه با فرمانده مسعود ۳۴ ساله ازدواج کرده است. تصویری که همه از احمد شاه مسعود دارند، مبارزی است که بیشتر عمر خود را جنگ کرده است و همیشه اسلحه بر دوش بوده است. ولی دراین کتاب همسرش ناگفته های زیادی از زندگی شخصی، روحیات و خلوت مسعود می گوید. این کتاب در ۱۵ فصل جداگانه گرد آوری شده است که بخش های اولیه کتاب سرگذشت همسر مسعود قبل از ازدواج با او است و بخش های بعدی به دوران زندگی مشترگ آن دو مربوط می شود.
زندگی زیر درختان زردآلو: در فصل اول کتاب پری گل از محل تولد خود می گوید:"من در بازارک، دهکده ای کوچک در کنار رودخانه پنجشیر، در چند صد متری جنگلک، دهکده شوهرم و در صد کیلومتری شمال کابل به دنیا آمدم. اگر آرامش بخش ترین مناظر دنیا را تصور کنید، آن وقت جایی را که من در آن بزرگ شده ام، در نظرتان آمده است. خانه های کاه گلی که زیر درختان زرد آلو پراکنده بودند." آنگونه که پری گل، روایت می کند وقتی او ۵ ساله بوده است، مسعود دانشجوی موسسه پل تخنیک کابل بوده است که به همراه دوستانش بر علیه دولت دست به شورش زدند و سپس مخفی شدند و پدر پری از همان زمان در کنار مسعود بوده است. زمانی که کودتایی ۷ ثور به وقوع می پیوندد، پری هشت سال بیشتر نداشته است. که این حادثه زندگی او را دگرگون می کند. پری ۱۳ ساله بوده که خواستگاران بی شماری داشته ولی خانواده او بی آنکه حتی یک کلمه با او صحبت کرده باشند همه را رد می کردند چون بر این باور بودند که هنوز ازدواج برای او زود است.
چگونه مسعود پری گل را می شناسد؟: پری گل در این کتاب، تعریف می کند که مسعود چگونه به او دست یافته است و به شرح خاطراتی می پردازد که خود مسعود بعد از ازدواج برای او تعریف کرده است: "یک روز بعد از ظهر جوانان مجاهدین به گمان این که او (مسعود) خوابیده است با هم صحبت می کردند. یکی از آنها گفته بود: " می دانی خواجه تاج الدین (پدر زن مسعود) دختر زیبایی دارد؟ "دیگری گفته بود: "تو از کجا می دانی" "من او را دیده ام" "خوب به خواستگاریش برو! وگرنه قبل از تو خودم این کار را می کنم!" پدرم مردی خود رای و کمی خونسرد بود. در نتیجه هیچ کدام از این دو جوان جرات اقدام چنین کاری را نداشتند. به این ترتیب مسعود از وجود من با خبر شد و خیلی هم طولش نداد." با اینکه مسعود و همسرش قبل از ازدواج هم در یک خانه سکونت داشتند ولی تا آن زمان هنوز چشم مسعود به پری نیفتاده بود ولی وقتی از وجود پری با خبر شده بود " چند بار هنگام رفتن به اتاقش بدون اینکه در بزند وارد خانه شد. بایستی مرا زیبا دیده باشد زیرا یک شب عزمش را جزم کرد و پدر و مادرم را نزد خود خواند و بدون هیچ مقدمه ای خواسته اش را بیان کرد." اما جواب پدر پری برای مسعود این بود که: " این غیر ممکن است! او خیلی جوان است! شما به زن پخته تری نیاز خواهید داشت تا در زندگی همدوش شما باشد." اما "امر صاحب پاسخ داده بود که ابدا، بهترین راه کمک به من این است که همسرم نوع زندگی مرا بپذیرد." بعد از بحث های فروانی که در این باب صورت گرفته که به تفصیل در کتاب آمده است، مسعود با موافقت پدر و مادر پری با او حضوری صحبت می کند:"در حالی که سر تا پا لباس سبز رنگی بر تن داشتم و به مادرم چسپیده بودم، لرزان وارد اتاقش شدم.....
آنقدر خجالت می کشیدم که با صدای بسیار آهسته به او سلام کردم. او با مهربانی گفت که چقدر از ازدواج با من خوشحال است." مسعود بعد از اینکه جواب مثبت را از پری می گیرد از او می خواهد که این ازدواج به خاطر مسائل امنیتی محرمانه برگزار شود.
دوست دارم کسی ترا نبیند
نکته مهم دیگری را که مسعود به همسرش می گوید این است که: "دوست دارم که همسرم را هیچ مرد غریبه ای نبیند و تنها کسی باشم که صورت او را نظاره می کنم. بعدا دوباره در باره اش صحبت خواهیم کرد. من آن قدر از ازدواج با تو به خود می بالم که تو را فقط برای خودم می خواهم. قبول می کنی؟" در بخش های دیگری از کتاب هم، همسر مسعود به این موضوع اشاره می کند که مسعود مایل نبوده است که با مردان فامیل او روبرو شوم : "برای اولین بار بعد از ازدواجم خواهران شوهرم را ملاقات می کردم و به آنها فرزندانم را نشان می دادم. بی بی شیرین تنها در تراس انتظارم را می کشید. با مهربانی همدیگر را بغل کردیم و بعد از اینکه مدتی با هم دیگر صحبت کردیم، متعجب پرسید: " چرا زودتر برای دیدنم نیامدی؟" وقتی شنید مسعود دوست ندارد پسر خواهرش همسرش را ببیند، بسیار متعجب شد. این در خانواده آنها اصلا مرسوم نبود." همسر مسعود در ادامه می گوید "بعدها نوشتند که مسعود زنش را منزوی کرده است این دروغی بیش نبود، چه در افغانستان و چه در تاجیکستان همیشه آزادی عمل داشته ام. اما حقیقت دارد که من هرگز مردانی را که در خارج از خانواده خودم بودند ندیدم- حتی برادران شوهرم را." البته در جای دیگری از کتاب گفته است که من هیچ وقت نه چادری (برقع) داشتم و نه آنرا بر سر می کردم، بلکه سر تا پایم را در حجابی بلند می پوشاندم، اما صورتم را پنهان نمی کردم.
هفده سال اختلاف سن
پری هفده سال داشت و مسعود ۳۴ سال، که با هم ازدواج کردند: "ما زن و شوهر شدیم. آن شب مثل شبهای بعد چیزی بین ما نگذشت. شوهرم صبر کرد تا همدیگر را بشناسیم. من دختر بسیار جوانی بودم و به نوعی چشم و گوش بسته بزرگ شده بودم ما در دره دور افتاده ای، بدون رادیو و تلویزیون، اقامت داشتیم. من هیچ دوستی نداشتم و هیچ چیز از زندگی مشترک نمی دانستم." در قسمتهای دیگری از کتاب همسر مسعود از شوخی های که شوهرش با او و فرزندانش می کرده است و اینکه مسعود علاقه زیادی به اشعار سیمین بهبهانی داشته، و همیشه از جنگ متنفر بوده است خاطراتی را بیان می کند: "اغلب اوقات مسعود نا امید به خانه می آمد و می پرسید: "پری آیا فکر می کنی من جنگ را دوست دارم؟" " آیا گمان می کنی من در روح و روانم یک جنگجو هستم؟" "من از جنگ متنفرم، از آزار یک حیوان متنفرم چه رسد به بد رفتاری با یک انسان. تصورش را بکن گمان می کنی که روزی برسد که ما زندگی طبیعی داشته باشیم؟" "وقتی وسط شب از راه می رسید و نسرین (آخرین فرزند مسعود) را می دید که کنار من خوابیده، او را می بوسید و از خواب بیدار می کرد و نسرین به محض این که چهره ی پدرش را می بوسید بی دلیل می خندید. این لبخند دل هیجان زده ی فرمانده جنگ را که در زندگی شخصی اش مهربان ترین بابای دنیا بود، ذوب می کرد... او تعداد زیادی از جلسات مهمش را، در حالی که نسرین در بغلش خوابش برده بود، با شلوار خیس ترک می کرد.".....
تجارت زمرد
در بخش های دیگری از کتاب پیرامون وضعیت اقتصادی مسعود صحبت شده است: "ثروتمند نبود، اما هیچ وقت مایل نبود حتی غیر مستقیم، از پول مقاومت بر داشت کند. قسمت اعظم مخارجش را از طریق تجارت زمرد تامین می کرد. در افغانستان معادن به دولت تعلق ندارند و بهره برداری از آن ها توسط اهالی صورت می گیرد. مسعود سنگ های خام را می خرید و با کمک واسطه ها به خارج می فرستاد تا با فروش آن اسلحه و یونیفورم بخرد." در آخرین بخش کتاب، پری گل از آخرین روزهای زندگی خود با مسعود صحبت می کند: "هنگامی که به تراس رفتم، دوربین را از دستم گرفت و از من خواست سوار الاکلنگ "اندل چو" شوم و از من فیلم گرفت، بعدا از بچه ها فیلم گرفت و در آخر او بالای الکلنگ "اندل چو" رفت و من از او فیلم گرفتم.
خبر مرگش را از تلویزیون شنیدم
پری گل از آخرین ساعاتی که قبل از مرگ مسعود با او بوده است می گوید: " طبق معمول رفتم و به نرده های پا گرد تکیه کردم. زمانی که از پله ها پایین می رفت نگاهش را از من بر نمی داشت. به آرامی از پله های که از میان باغ می گذشت پایین رفت. در هر پله رویش را به طرف من می چرخاند بار دیگر با نگاه هایمان از هم خدا حافظی کردیم." تا چند روز بعد از مرگ مسعود او نیز مثل خیلی ها از مرگ شوهرش بی خبر بوده است. بعد از آن واقعه همسر مسعود و فرزندانش را به تاجیکستان بردند بی آنکه بدانند چه اتفاقی برای شوهرش افتاده است. او حتی وقتی خبر مرگ مسعود را از تلویزیون دیده و شنیده بود باز هم کسی تاهنوز اصل ماجرا را برای او باز گو نکرده بود. برگرفته از BBC
هر کجا میرسم غزل خوانم
الهام جان هاشیمی، هنرمندی جوان که در کمترین وقت با آواز دل نشین اش در دل ها نشسته است. این هنرمند جوان، وقتی که آهنگ پر طرف داری، لاله ام لاله ی بیابانم، عاشق کوه و دشت و دامانم، هر کجا میرسم غزل خوانم...
را از طریق تلویزیون محلی بدخشان، با صدای گیرای خود اجرا میکرد، همه اعضای فامیل ها رو به روی تلویزیون نشسته از آواز آن لذت می بردند. الهام جان، پسر هنرمند محبوب بدخشان، هاشیم کاظمی است. هنرمندی که عمر خویش را صرف خدمت در راه هنر و فرهنگ کرده است.
الهام هاشیمی، در28 اسد سال 1368 در کابل به دنیا آمده ، دوره ی آموزشگاه را در کابل و بدخشان به پایان رسانیده و فعلن دانشجوی دانشکده ی کمپیوتر ساینس دانشگاه کابل میباشد. وی در سن 8 ساله گی به هنر موسيقی رو آورده و تا حال آهنگ های زیاد صوتی و تصویری را ثبت نموده است وی به آواز احمد ولی هنرمند شهیر کشور علاقه ی خاص دارد.
معجزه ی اقتصادی
در سال 1949 یک دولت موقت، جمهوری فدرال آلمان غرب، زیر کنترول متحدین اساس گزاری شد. در سال 1955 اقتدار سیاسی جمهوری فدرال آلمان غرب تشکیل شد که تا ختم تجزیه و تقسیم آلمان، در سال 1990 ادامه داشت. کمک اقتصادی: کمک اقتصادی امریکا به آلمان غرب، بعد از جنگ جهانی دوم، در سال 1948 بالغ به پنج ملیون دالر بود. نیروی کار: در سال های 1950- 1960 تعداد تصدی های آلمان غرب به %50 فیصد افزایش یافت. قابلیت تولید: تولید ملی، بین سالهای 1950 – 1968 به %150 فی نفر افزایش یافت. واژه ی معجزه، حد اقل، سی معنا دارد.
1- فوق طبیعت، مانند: بهبودی یک مریض از طریق گفتار.
2- یک اتفاق شگفت انگیزافسانوی، مانند: شگفتن در فصل بهار.
3- تقریبا خارق العاده و شگفت آور، مانند: معلق بودن یک ریسمان در یک سَرکَس.
معجزه ی اقتصادی آلمان: نه فوق طبیعت است، نه افسانه و نه از کدام زیبایی خاص برخوردار است. انسان بیشتر میتواند آن را به یک سَرکسَ مقایسه کند. این محصول از سرعت و زحمت است. علاوه براین، تعریف آلمانی، مربوط به این نوع اشکال، سرکس رنگین می باشد. با ختم جنگ جهانی دوم، در سال 1945 صنایع ضعیف آلمانی به روی زمین باقی مانده بود، بیست سال بعد تر، آلمان غرب یکی از چهار کشور صنعتی جهان به شمار میرفت. این انقلاب اقتصادی، چگونه به وقوع پیوست؟ تمام چیز نابود شده بود، صنایع آلمانی نو و عصری ساخته شده و به کار آغاز کرد. کمک اقتصادی امریکا، بین سال های 1948-1952، مانند یک معجزه اثر کرد. تقربا %60 مردم که خانه و سرپناه شان را از دست داده بودند، حاضر به کار شاقه شدند. سیاست اقتصادی: بازار آزاد، تعین قیمت در داخل مارکیت ، برای کار اهداف واقعی بود که عاید بلند و منفعت سریع را در پی دارد.
برگرفته: از منابع آلمانی
ترجمه: بکتاش رنجبر
شروع کار دفتر جامعه ی مدنی
در بدخشان
به تاریخ چهارم ثور سال 1389 خورشیدی، آغاز فعالیت های دفتر جامعه ی مدنی در بدخشان، طی یک همایش، گشایش یافته و به کار آغاز نمود. در این همایش بزرگ، دوکتور صبغت الله خاکساری رییس جامعه ی مدنی، آقانور کنتوز قوماندان امنیه، انجنیر محمد دین خواهانی رییس اطلاعات و فرهنگ و جمعی کثیری از علما، روحانیون، فرهنگیان و جوانان اشتراک ورزیده بودند.
به همین منوال، دوکتور صبغت الله خاکساری، پیرامون ایجاد جامعه ی مدنی، چنین گفت: جامعه ی مدنی، مجموعه ی از انجمن ها، فعالیت های مشترک نهاد ها، همچنان پل ارتباط میان ملت و دولت بوده، هدف از ایجاد جامعه ی مدنی، هماهنگی و همزیستی نهاد های فرهنگی و اجتماعی بدخشان می باشد. آقای خاکساری، علاوه نمود: مدت یک سال قبل، نهاد های فرهنگی و اجتماعی بدخشان، طی نشست بزگ، ایجاد چنین یک مرکزی را مورد غور قرار داده و طی یک انتخابات شفاف، رییس، معاون و منشی را انتخاب نمودند و همچنان در حدود یک ماه قبل، اساس نامه ی این نهاد را از مرکز بدست آوردیم که در آینده ی نزدیک، به دسترس همه ی علاقه مندان، قرار خواهد گرفت. در پایان، از تمام اشخاص و افراد علاقمند درخواست نمود تا با گرفتن سهم فعال شان در این برنامه، مصدر خدمت به بدخشان رنج کشیده شوند. سخنرانان دیگر این محفل، مولوی فضل الدین تقی، دوکتورس انیسه اخگر، استاد سید باقیر، منیره عالمیار، و غیره بودند که از ایجاد فعالیت های دفتر جامعه ی مدنی، در بدخشان، ابراز خوشنودی نمودند.
در اخیر، هاشم کاظمی و حیدالله زیارت جاهی، با خواندن آهنگ های میهنی، رنگ دیگری به این همایش افزودند.
این همایش از ساعت 9 بجه آغاز و در ساعت 12 بجه ی پیش از ظهر، پایان یافت.
گزارش: صدیقی بدخشی
ای جهان کهنه را تو جان نو
نویسنده: مژده شهرناز رنجبر
واژه ی روشن فکر: واژه ی روشن فکر یکی از پسامدرن ترین و مهم ترین، کلمه در ادبیات معاصرکشور ما و تمام کشور های جهان سوم است.
کلمه ی پر ابهام و ایهام با طنین معنا های متفاوت، این واژه ی جلیل القدر، آوای خوش آزادی و ترقی را به گوش تمام جهانیان، می رساند. واژه ی روشن فکر در زبان و فرهنگ تمام کشورهای جهان، همچون ظرف طلای، زیب و زینت خاصی خود را دارد. اما یگانه چیزی که این ظرف طلای را غبار آلود می سازد، نگاه ها، تعریف ها و تعبیر های متفاوت می باشد. واژه ی روشن فکر در کشور ما بسان مروارید در سینه ی مردابها، نهفته است. اولین بنیان گزار نضهت روشن فکر در افغانستان، محمود طرزی بود.
محمود طرزی یکی از پیش گامان حرکت ترقی جویان و جلودار ژورنالیزم در افغانستان بود. وی روشن فکر اصلاح طلب که بعد از سرکوب نمودن روشن فکران مشروط خواه، وارد صحنه شد. روشن فکران افغانستان، از نظر مبارزات سیاسی در سیر تاریخ به چهار دسته، تقسیم می شوند. 1- روشن فکران آزادی خواه و مشروط طلب 2- روشن فکران ملی گرا و اصلاح طلب 3- روشن فکران منتقد و قانون طلب 4- روشن فکران آیدولوژی گرا و قدرت طلب. بعد از محمود طرزی، شخصیت های چون، محمد ولی خان دروازی، عبدالرحمان خان کبریت، و دیگران در رشد حلقات روشن فکری رول مهم را بازی نمودند.
محمد طاهر بدخشی، شخصیت مبارز، جریانات روشن فکری را در افغانستان به اوج تعالی رساند.
بدخشی، روشن فکر آزادی خواه، دین دار، مبارز واقعی، وطن دوست و عقیده مند، واژه ی روشن فکر را به معنای واقعی اش به مردم، تفهیم نموده، ملت ها را علیه دیوانه گان قدرت و استعمار گران به طغیان آورد. با تاسف، واژه ی روشن فکر در افغانستان، امروز از واژه های سرگردان است که مانند بسیار از واژه ها و مفاهیم دیگر از سطح برداشتهای عوامانه به عمق در یافت های علمی، راه نیافته است .
دوســـــــــــــــتت دارم
ترتیب: احمد فواد
آدم با احساس خود زنده است. اگر انسان نتواند بخندد، نتواند گریه کند، نتواند لذت ببرد، نتواند از تماشای شبنم صبح گاهی بر گل برگ شقایق احساس خوشی کند، چگونه انسان است؟ اگر انسان معنای خوشی و لبخند کودک را در لحظه ی نوازش مادر درک نکند، اگر غم دیگران را نفهمد، چگونه انسان است. چرا احساسات و بروز آنها اهمیت دارند؟ بیش از هر چیز باید گفت که موضوع جالبی است زیرا در فرهنگ ما کمتر به احساسات و هیجانات اهمیت داده می شود. واقعیت این است که ما نیاز داریم احساسات خود را بشناسیم. نیاز داریم بدانیم چه چیزهای این احساسات ما را به وجود می آورد؟ نیاز داریم بدانیم تا انسان ها پیرامون ما چه احساسی دارند و چه چیزهای آنها را خوشحال و یا ناراحت میکند و ما در قبال آن باید چگونه رفتار داشته باشیم؟ هم چنان ما نیاز داریم تا هیجانات شدید خود را به گونه ی کنترل کنیم که کمتر آسیب را با خود و اطراف مان وارد کنیم . ما نیاز داریم بدانیم تا چگونه در وقت ضرورت از دیگران کمک بگیریم وچگونه در وقت ضرورت به دیگران کمک کنیم. آیا چیز های که افراد می گویند یا انجام میدهند روی احساسات دیگران تاثیر گزار است؟ بلی، همین طور است. به طور کلی فهمیدن اینکه احساسات که توسط ما تجربه می شود، توسط دیگران نیز تجربه می شود و سایر افراد احساسات مشابه ما دارند، به سلامت روان ما کمک می کند. نظرتان در باره ی احساسات شدید انسان ها چیست ؟ مدیریت و مدارا، بهترین شیوه برخورد با احساسات شدید است. شناسای و پزیرفتن این که همه
افراد مقدار از احساسات و هیجانات شدید را در زمان های مختلف تجربه می کنند و شناخت را که میتوان به وسیله ی آنها با احساسات و هیجانات شدید به طور موثر مدارا کرد، از دیگر ویژه گی های سلامت روان است. همیشه در اطراف ما وقایعی رخ می دهد که ما را عصبانی و خشمگین کند، زمان بوده که ما احساساتی بوده ایم.
طـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنز
خواندن قوالی ها
سراینده : 420
مود روز امروزی، خواندن قوالــی هاست
خرچ تویی و نوروزی، تا به وزن قالی هاست
روزی خود سیه کردن، مردم جنوب ما
بعد ازین بلای جنگ، بر سر شمالی هاست
هر کسی که رشوت خورد، در بلا و نقصان است
ای برادری حاکم ، این چه لَو کشالی هاست
تَر و خوشک خو می سوزد، در حساب اُوبابا
جرم یک نفر مامور، در قطار والی هاست
ای فدای جیبت من، دالرت کجا باشه؟
وی وکیل رشوت خور، پَرده ی سوالی هاست
هر که اُو قرار دادیست، آدرس اش خودم می تم
خورد و بُرد هر دفتر، در کنار مالی هاست
نامه ی آبرهام لینکن به معلم پسرش
او باید بداند كه همه مردم عادل وهمه آنها صادق نیستند . اما به فرزندم بیاموزید كه به ازای هر شیاد ، انسانهای صدیق هم وجود دارند . به او بگویید در ازای هر سیاست مدار خودخواه ، رهبر جوانمرد هم وجود دارد . به او بیاموزید كه در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. میدانم كه وقت میگیرد . اما بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش یك دلار بدست آورد، بهتر از آن است که پنج دلار از زمین پیدا كند. به او بیاموزید كه از شکست پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. اورا از غبطه خوردن برحذر بدارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یاد آور شوید. اگر میتوانید به او نقش مهم كتاب را در زندگی آموزش دهید. به اوبگویید تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز دردل آسمان، به گلهای درون باغچه، به زنبورهای كه در هوا پرواز میكنند، دقیق شود. به فرزندم بیاموزید كه درمدرسه بهتر این است كه مردود شود، اما با تقلب به قبولی نرسد. به اویاد دهید ،كه با ملایم ها ملایم و با گردن كشها، گردن كش باشد. به عقایدش ایمان داشته باشد. حتی اگر همه خلاف او حرف بزنند {و او را مسخره كنند }. به او یاد دهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست میرسد انتخاب كند. ارزشهای زندگی را به فرزندم آموزش دهید. به او یاد دهید، كه در اوج اندوه تبسم كند. به او بیاموزید كه در اشك ریختن خجالتی وجود ندارد .به او بیاموزید كه میتواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند. اما قیمت گذاری برای دل بی معنا است. به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را برحق میداند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در كار تدریس به فرزندم ملایمت به خرج دهید. اما از او یك ناز پرورده نسازید، بگذارید شجاع باشد. به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است، اما ببینید كه میتوانید چه كار كنید .
تهیه کننده: مسعود سرور
یازده عضو کا بینه ی کرزی به زودی به پارلمان معرفی می شوند
دفتر رئیس جمهوری افغانستان در واکنش به تعیین ضرب الاجل مجلس نمایندگان برای معرفی وزیران جدید، گفته است که یازده وزیر جدید به زودی معرفی خواهند شد. روز چهارشنبه، ۲۹ ثور، اعضای مجلس نمایندگان با تعیین ضرب الاجلی برای معرفی ۱۱ وزیر کابینه حامد کرزی، یک مهلت دو روزه برای این منظور در نظر گرفتند. در حال حاضر ۱۱ وزارتخانه توسط “سرپرستها” اداره می شوند هر چند قرار بود پس از آغاز اجلاس بهاری مجلس در نیمه ماه حوت، آقای کرزی وزیران پیشنهادی خود را به مجلس معرفی کند. احمد ضیا سیامک هروی، از سخنگویان آقای کرزی به بی بی سی گفت که رئیس جمهور ۱۱ وزیر پیشنهادی خود را برای گرفتن “رای اعتماد” ظرف چند روز آینده معرفی خواهد کرد. در ادامه… او گفت: “در چند روز آینده رئیس جمهوری اسلامی افغانستان لیست بقیه اعضای کابینه را به پارلمان خواهد فرستاد.” اما آقای هروی مشخص نکرد که آقای کرزی دقیقا چند روز دیگر این وزیران را معرفی خواهد کرد. مجلس تا روز شنبه هفته آینده به آقای کرزی فرصت داده است فهرست اسامی ۱۱ عضو باقیمانده کابینه خود را برای بررسی نمایندگان ارسال دارد. آقای هروی گفت: “ما فکر می کنیم که ضرب الاجل دو روزه برای این گونه کار مهم، فرصت کافی نیست و نیاز به وقت بیشتر است.” اما اعضای مجلس گفته اند که آقای کرزی پس از رد صلاحیت وزیران پیشنهادی او در ماه جدی گذشته چند ماه فرصت داشته است که برای ترتیب فهرست ۱۱ عضو کابینه خود فکری کند. مجلس نمایندگان در ماه جدی در دو نوبت در مجموع صلاحیت ۲۷ فرد پیشنهادی آقای کرزی برای عضویت در کابینه را رد کرد و تنها به ۱۴ وزیر پیشنهادی او رای داد. به این ترتیب، کابینه ۲۵ عضوی آقای کرزی تکمیل نشد و آقای کرزی مجبور شد که برای ۱۱ وزارتخانه “سرپرست” تعیین کند. در ماههای گذشته ظاهراً گفتگوها میان دفتر ریاست جمهوری و مجلس عمدتاً بر سر این بوده است که شماری از وزیران رد صلاحیت شده دوباره به مجلس معرفی شوند، اما نمایندگان مجلس به دلیل مغایرت این امر با آئین نامه داخلی مجلس، با آن مخالفت کردند. تاخیر در معرفی وزیران پیشنهادی آقای کرزی هر از گاهی در این چند ماه مورد بحث نمایندگان مجلس قرار گرفته است، اما در اجلاس روز چهارشنبه، نمایندگان آشکارا از تعلل در این مورد ابراز ناخرسندی و خشم کردند. یکی از نمایندگان گفت که بررسی صلاحیت های وزیران، از اختیارات قانونی مجلس است، ولی به رغم صراحت این موضوع، شماری از افراد به عنوان “سرپرست” عملاً در مقام وزیر به کار خود ادامه می دهند. این نماینده مجلس گفت که با عدم معرفی وزیران جدید و ادامه کار سرپرستها، اختیار قانونی خود را از دست رفته، و خود را “تحقیر شده” میداند. اعضای مجلس در نشست روز چهارشنبه خود با اکثریت آرا تصمیم گرفتند در صورتیکه بقیه اعضای کابینه معرفی نشوند، از روز شنبه آینده “جلسات خاموش” برگزار خواهند کرد و هیچ موضوعی را در دستور کار خود قرار نخواهند داد. ظاهراً این گمان هم در میان نمایندگان وجود داشته که ممکن است آقای کرزی بقیه اعضای کابینه خود را اصلاً معرفی نکند و معرفی آنها را به بعد از برگزاری انتخابات مجلس و آغاز به کار مجلس آینده موکول کند…
اما سیامک هروی گفت که دلیل تاخیر در معرفی وزیران پیشنهادی “مشغولیتهای” آقای کرزی بوده است. او گفت: “رئیس جمهوری چند بار که خواست روی لیست کاندید های "وزارت" کار کند، مسائل مهم دیگری پیش آمد، سفرهایی انجام شد و خیلی از مسائلی بود که در اولویت قرار داشتند و باید به آنها رسیدگی میشد، به همین خاطر مساله معرفی اعضای کابینه به تاخیر افتاد.” همزمان با تاخیر در معرفی بقیه اعضای کابینه به مجلس، روابط میان آقای کرزی و مجلس ظرف چند ماه گذشته تنش آلود بوده است. اعضای مجلس در این مدت به معرفی این وزیران اصرار کردهاند و یک بار پیش از این هم ضرب الاجلی برای معرفی آنها تعیین کردند که ظاهراً آقای کرزی آن را نادیده گرفت. اما این تنشها با رد فرمان تقنینی آقای کرزی در باره انفاذ قانون جدید انتخابات در ماه حمل از سوی مجلس، به اوج خود رسید. مجلس این فرمان را “بی اعتبار” خواند و بر معتبر بودن قانون انتخابات موجود تاکید کرد. تصمیم مجلس خشم آقای کرزی را برانگیخت به نحوی که در حضور خبرنگاران، رد فرمان خود توسط مجلس نمایندگان افغانستان را به “مداخلات شدید، عمیق و ویرانگر خارجی” نسبت داد. برگرفته از سایت بی بی سی
نقد چیست و منتقد کیست؟
فرهنگ نقد پذیری جاوید فرهاد
"رابرت گیدمن" نویسندهء اروپایی می نگارد:"پیش از این که در بحث ظرفیت شناسی، نقد، ظرفیت ارزشی دانسته شود، فرهنگ نقد پذیری ظرفیت ارزشی پنداشته می شود". در این تعبیر "گیدمن" اشارهء جالبی برای وقع گذاشتن به "فرهنگ نقذ پذیری" وجود دارد. بی تردید، داشتن روحیهء فرهنگ نقد پذیری، یکی از ظرفیت های ویژه، برای داده های مورد نقد انگاشته می شود. برای آن که به این ظرفیت دستیابی پیدا کنیم، بهتر است به رویکرد های سازنده و اثرگذار در فرایند فرهنگ نقد پذیری، توجه جدی داشته باشیم:
حساسیت های منفی و روش های تلقی یکسویه دربارهء خود و اثر را کنار بگذاریم.
به آرای دیگران در هنگام نقد، دقت کنیم.
تحمل آرای خلاف بینش و سلیقهء خود را داشته باشیم.
از نقد نترسیم.
اشتباه در هنگام عمل را، امر طبیعی بپنداریم.
خو گرفتن به این اجزای پنج گانه، مستلزم تجربه و تکرار این روش های فرضیه یی در فرایند نقد پذیری است. باز اندیشی، نو گرایی و زدودن گرد قرائت های سنتی و متحجر، از شمار رویکردهایی است که می تواند ظرفیت فرهنگ نقد پذیری را در وجود ما گسترش بدهد.
غروب تلخ
تمام زندگی سرد است در ترانه من
چه می شود به من و وضع شاعرانه من
غروب تلخ که بلعیده است روز مرا
نکرده است نگاهی گهی به خانه من
درخت و شعر و گل لاله و پرنده و برگ
چرا نداشت دیگر جایی در ترانه من
ز چشم پنجره تا چلچراغ دیدن بود
مگر ندید چرا زندگی فسانه من
غم گرفته به تورم که تا به یوم الحشر
دوباره نیست رهی سوی آشیانه من
مقوله ی ست درون قفس ننالیدن
بخوان تو ناله من، درد جاویدانه من
ز شهر شهر تماشا گذشته ایم و کنون
تویی تویی فقط آغاز شاعرانه من
بیا بیا که به هم، چون پرنده کوچ کنیم
تو ای تمامیت بودن وبهانه من
نایل لاجوردین شهری
***
عبور سپیده ها
غروب مکن
ترا به معصومیت چشمانم سوگند
دیرگاهیست
حضورت سجده گاه نماز کرانه های دل شب بود
در روزگار یگانه ترین صوفیانه من
همه می دانند
عبور سپیده ها
حکایتیست گذرگاهان دور یا نزدیک را
غروب مکن
ترا به سوگواری این پنجره سوگند
وگرنه تمام حجم قریه را گریه می کارم
امین کاشغری
****
نماز سرخ شقایق
وقتی که اوج حادثه را باز پر زدیم
بر بارگاه خفت دیرینه در زدیم
چون عاکفان خانقه ی زرد زیستن
در پیشگاه آهن وعصیان به سر زدیم
ما را به گوشمالی مه نیز حاجت ست
نا دیده شام درب شفق را اگر زدیم
آخر نماز سرخ شقایق فریضه ماند
تا آستین همت پارینه بر زدیم
*
حتی زسنگ نام صبوری ربوده شد
وقتی درین تعفن مرسوم سر زدیم
صبور صهیب
****
شاهین عشق
درد عشقت واه! چه بیمارم نمود
خاطراتت یکسره زارم نمود
دینه شب دیدم ترا در خواب خوش
خنده ات از خواب بیدارم نمود
در دو چشم نازنینت گم شدم
شاد گشتم غرق دیدارم نمود
ساختم در دل برایت خانه یی
ذوق هایت خوب معمارم نمود
غنچه گی هایت که دیدم پارسال
دختر ده گشته سر شارم نمود
من که امروزینه ی امروز رسوا گشته ام
شاهین عشقت گرفتارم نمود
سحر موزون
*****
خنده مصنوعیست میدانم که حالت خوب نیست
شانههایت غیرِ جای سرخِ ضربِ چوب نیست
شامشارِ وحشیِ سبز و بلندِ موی تو
روی فرشِ خانهیی بالاتر از جاروب نیست
اینقدر شامی که پیهم در رگانت ریختند
آفرین بر تو که صبح خندهات معیوب نیست
بوسه کردم گونههایت را ... و خندیدی که این
اشکهای آخرینم هست، آخر «سوب» نیست
بگذر از من... هیچکاری هم نمیآید ازم
بعد از این باید بگویی هیچکس محبوب نیست
زندهگی یکتا برایت، مرگ صدتا دادهاند
از گلویت رفتنِ هر آش، بیآشوب نیست
نورالعین
******
قصه بود
بعداز شیوع عشق تو تکرار قصه بود
درجاده ها و کوچه و بازار قصه بود
از تو که نازنین به خدا در تمام شهر
یک داستان فسانه و بسیار قصه بود
این شکوه های من به بلندای قامتت
دربرگ های زرد سپیدار قصه بود
هی نازنین ببین بخوان سرگذشت من
این جفت عکس کهنه ی دیوار قصه بود
من حدس زدم فسانه ی تو در تمام ده
شاید بجای لیلی ی تکسار قصه بود
...
این یک سرود یک غزل آهنگ غصه ام
در تار های کوچک گیتار قصه بود
آرش راهوش
****
پیشِ بر
وقتی که فراق تیت و پر کرد مرا
تصمیم تو بود، با خبر کرد مرا
بی هوش به بیراهه ی دنیا بودم
دستان تو بود پیشِ بر کرد مرا
مشعل ارتزاد